Read کلیدر، جلد پنجم و ششم 107

کلیدر، جلد پنجم و ششم

review کلیدر، جلد پنجم و ششم

کلیدر ـ جلد پنجم | mehr کلیدر ـ جلد پنجم ۰۷ دی ۱۳۹۷ نویسنده محمود دولت‌آبادی دانلود کتاب کلیدر ـ جلد پنجم موضوع کتاب ادبی هنری Balatarin; Facebook Like; Share on Facebook; Tweet Widget; ویدئو به‌یاد جان‌باختگان تابستان ۱۳۶۷ پیوندها شبکهٔ جهانی احزاب کمونیستی کلیدر ـ جلد پنجم | mehr کلیدر ـ جلد پنجم ۰۷ دی ۱۳۹۷ نویسنده محمود دولت‌آبادی دانلود کتاب کلیدر ـ جلد پنجم موضوع کتاب ادبی هنری Balatarin; Facebook Like; Share on Facebook; Tweet Widget; ویدئو صحبت‌های افشاگرانه دکتر حسین راغفر درباره فساد گسترده در حاکمیت کلیدر، جلد پنجم و ششم PDF پنجم کلیدر، جلد پنجم و ششم PDF پنجم و eBook ☆ کلیدر، جلد PDFEPUB جلد پنجم و eBook ☆ Amazing E Book کلیدر، جلد پنجم و ششم By Mahmoud Dowlatabadi This is very good and becomes the main topic to read the readers are very takjup and always take inspiration from the contents of the book کلیدر، جلد پنجم و ش کلیدر adfmkcom کلیدر شاهکار محمود دولت آبادی جلد اول جلد دوم جلد سوم جلد ?. Kelidar Novel Vol 3 Book 5 and Book 6 Mahmoud DowlatabadiKelidar 1977 to 1984 is Mahmoud Dowlatabadi's monumental novel one of the most famous Persian novels This novel is of nearly three thousand pages in five volumes consisting of ten booksتاریخ نخستین خوانش ماه فوریه سال 1985 میلادیعنوان کلیدر کتاب پنجم و ششم مجلد سوم کتاب پنجم و ششم، نویسنده محمود دولت‌ آبادی؛ تهران، فرهنگ معاصر، زمستان 1363، چاپ بعدی 1368؛ در ده کتاب و پنج مجلد، چاپ نهم 1372؛ چاپ بیستم 1387؛ شابک 9789645545366؛ چاپ بیست و دوم 1389؛ مجلذ سوم در 505 ص؛ موضوع داستانهای نویسندگان ایرانی سده 20 منقل از آغاز کتاب پنجم بند یکم ص 1245 برادر، برادر را دوست میدارد مادر، فرزند را دوست میدارد؛ و فرزند، مادر را، پدر را ایشان میتوانند دلباختگان باشند محدود و نامحدود، چنین دلباختگیهایی، درخور سنجشند در این مایه، هر دیگری، میتواند پنداری از شیفتگی درخور، داشته باشد لیک، پیوند موسی به ستار، از آنگونه بود، که پندار و معیاری از آن، به دست نمیتوان داشت بیش یا کم، نتوان برشمرد گرهی کور و دشوار، در شناختن چگونگی این پیوند بود شناختن مشکلی که موسی پیش از این، تجربه اش نکرده بود عشقی مجهول و گنگ و نیرومند هم از آنمایه، که گاه مردمانی را به جنون کشانده است از آن مایه که دوست، خود در دوست باز مییابد گمان را که در جانها، وحدتی از هستی یافته باشد یگانگی را، شاید عشقی هولناک و پر از آشوب بی پروایی و شتاب شتاب بی پروا در شیفتگی، انگار که بیم تکه تکه شدن روح را در بطن خود میپرورد در شتاب مهار گسل خویش، نازک اندام میشود، عشق با همه ی آتشیکه در رگها میدود، ساقه ی گلی را مانند، بس شکننده است شکننده، دستیاب و هم هولناک پایان نقلنقل از آغاز کتاب ششم بند یکم ص 1501 سرخوش و نشئه و قبراق، عباسجان کربلایی خداداد، سوار بر اسب اربابی میتاخت، و خاک راه را به سم اسب سرمست، قلوه کن، برمیکند، و غبار خاک را، پسله ی دم افشان اسب، به نسیم غروب هنگام، میسپرد به صدای بال بینی، و کوب سم اسب، شیرو خر سیاه را، به کنار راه کشانید، تا سوارِ شتابان، آسوده بگذرد اما عباسجان، چندی مانده به خانوار ماه درویش، لگام کشید، و اسب را از تاخت وابداشت و لایه ای از غبار، بر سر و روی ایشان، بر جای گذاشت، شیرو، دهان و بینی، در بال سربند پوشانید، تا مگر، سوار بگذرد، پلکها، بر غبار فرو ب

review Ò eBook, PDF or Kindle ePUB Ð Mahmoud Dowlatabadi

?هارم جلد پنجم جلد ششم جلد هفتم ایرانیان دانلود | دانلود کتاب رمان کلیدر رمان کلیدر از معروف ترین کتاب های محمود دولت آبادی، نویسنده معاصر ایرانی است کلیدر روایت زندگی یک خانواده کرد ایرانی است که دانلود کتاب رمان کلیدر اثری از محمود دولت آبادی با لینک مستقیم و رایگان pdf دانلود کتاب نایت ساید جلد پنجم | گویا کتاب دانلود کتاب نایت ساید جلد پنجم ارسال شده در یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ by علی عباسی قطب آبادی نام فقط اعضا اجازه مشاهده دارند می پسندم۳نمی پسندم۰ منتشرشده در دانلود رمان رمانهای خارجی کتابهای صوتی | برچسب‌شده دانلود رمان د کلیدر گالینگور جلد در مجلّد شهر کتاب آنلاین کلیدر گالینگور جلد در مجلّد می‌خواهم بخوانم علاقه‌مندی کلیدر گالینگور جلد در مجلّد امتیاز محصول هنوز کسی نظر نداده است دسته بندی داستان ایران ویژگی‌های محصول کد کالا شابک طول عرض ارتفاع کلیدر. پایان جلد۶ برام همراه با این واقعیت بود که کلیدر، تاریخ اجتماعی تک تک ایرانی‌ها در تمام زمان‌هاستهرچقدر این جامعه، بلخی و خاکی و کلمیشی به‌عنوان شرافتمندان و کسانی که زندگی را زندگی می‌کنند با حرمت و شرافت داشته باشد، ازسوی دیگر لبریز است از شیداها، لالاها، بندارها، قدیرها، عباسجان‌ها وکه به عنوان چاپلوس‌ترین و مضحک‌ترین و نرخ به روزخورترین افراد این جامعه‌انداگر اصلان و شیدا پسران بندارند و زیر سایه سرمایه‌ی پدر هر غلطی می‌توانند بکنند، آیا امروز آنها را نمی‌بینیم؟ که اگر آن وجب سایه را نداشته باشند، عریان‌ترین مردمانند دربرابر رسوایی و ننگدست مریزاد آقای دولت آبادی

Mahmoud Dowlatabadi Ð 7 Read

محمود دولت آبادی، کتاب قهرمانان ویرگول کلیدر محمود دولت‌آبادی سالها در کنج ذهن من در صف خوانده شدن ایستاده بود و در طول این یک هفته هفت جلد از آن را خواندم کتابیست خواندنی با قهرمانهایی که سالها در خاطر خواننده باقی خواهند ماند آکادمی خون آشام | جلد پنجم | پیمان روح دوران اژدها جلد پنجم سال ۹۸ یکم کم لطفی هست اگر بگین بین هر جلد فاصله چندین ساله هست ما تمام سعیمون رو می کنیم جلد اخر امسال ارایه بشه ولی باید بگم داستان با جلد ششم به پایان نمی رسه و در مجموعه ۶ جلدی نسل خونی، همچنان ادامه خواهد دانلود کتاب رمان کِلیدَر نوشته محمود دولت آبادی در بوکیها درباره کتاب کِلیدَر اثری از محمود دولت‌آبادی، نویسندهٔ معاصر است که در سه هزار صفحه و ده جلد به چاپ رسیده و روایت زندگی یک خانوادهٔ کرد ایرانی است که به سبزوار خراسان کوچانده شده‌اند داستان کلیدر که متأثر از فضای. ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقربما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم بخیلیم؛بخیل خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیماگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود تنگ نظریم مامردم تنگ نظر و بخیل بخیل و بدخواه وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر استوقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریمرعیت‌ها، رعیت‌ها این رعیت‌ها عاقبت دست شما را میان حنا می‌گذارند نمی‌دانم چقدر می‌شناسیشان همین‌قدر برایت بگویم که بدجوری متقلب، دورو و بزدل هستند جلو ارباب قلدر از موش هم کوچک‌تر و ترسوترند، اما همین که حریف را ناچار ببینند، از اسفندیار هم پهلوان‌تر می‌شوند برای همین هم ارباب‌ها می‌دانند چه‌جوری همراهشان تا کنند اول اینکه همیشۀ خدا گرسنه و محتاج نگاهشان می‌دارند؛ دوم اینکه آنها را می‌ترسانند آنها را از هر چیزی می‌ترسانند بچه‌هایشان را از همان اول کوچّی‌جو می‌کنند تا ترسو بار بیایند در واقع ترس را به آن‌ها درس می‌دهند با شلاق و دشنام و بیگاری، ترس را به آن‌ها درس می‌دهند احتیاج را هم قلادۀ گردنشان می‌کنند و یک تکه نان جلوشان می‌گیرند تا به هر جا که دلشان بخواهد آنها را بکشانند دست و دهن، ترس و احتیاج این است که می‌بینی مرد رعیت همیشه با سر فرو افتاده راه می‌رود مثل اینکه از روز اول عمرش یک گناه نابخشودنی را مرتکب شده و هیچ جور هم نمی‌تواند آن را جبران کند زبون، ترسو و بیچاره؛ در نتیجه گوش به فرمان و چاپلوس وگرسنه و مفلوک خانۀ امیدش، همان درِ خانۀ اربابش است خدا را هم در هیئت اربابش می‌بیند؛ مثل اربابش هیچ چیزی از خودش ندارد حتی زن و فرزندش را از خودش نمی‌داند در مقابل اربابش به این‌جوربودن هم عادت می‌کند؛ یعنی عادت کرده از راه های دیگر هم به او حُقنه کرده‌اند که این‌جور باید باشد که از اول دنیا این‌جور بوده، و تا آخر دنیا هم این‌جور باشد باشد از همۀ این دنیا، علاوه بر احتیاج و ترس و تملق، یک چیز دیگ


10 thoughts on “کلیدر، جلد پنجم و ششم

  1. says:

    Kelidar Novel Vol 3 Book 5 and Book 6 Mahmoud DowlatabadiKelidar 1977 to 1984 is Mahmoud Dowlatabadi's monumental novel one of the most famous Persian novels This novel is of nearly three thousand pages in five volumes consisting of ten booksتاریخ نخستین خوانش ماه فوریه سال 1985 میلادیعنوان کلیدر کتاب پنجم و ششم مجلد سوم کتاب پنجم و ششم، نویسنده محمود دولت‌ آبادی؛ تهران، فرهنگ معاصر، زمستان 1363، چاپ بعدی 1368؛ در ده کتاب و پنج مجلد، چاپ نهم 1372؛ چاپ بیستم 1387؛ شابک 9789645545366؛ چاپ بیست و دوم 1389؛ مجلذ سوم در 505 ص؛ موضوع داستانهای نویسندگان ایرانی سده 20 منقل از آغاز کتاب پنجم بند یکم ص 1245 برادر، برادر را دوست میدارد مادر، فرزند را دوست میدارد؛ و فرزند، مادر را، پدر را ایشان میتوانند دلباختگان باشند محدود و نامحدود، چنین دلباختگیهایی، درخور سنجشند در این مایه، هر دیگری، میتواند پنداری از شیفتگی درخور، داشته باشد لیک، پیوند موسی به ستار، از آنگونه بود، که پندار و معیاری از آن، به دست نمیتوان داشت بیش یا کم، نتوان برشمرد گرهی کور و دشوار، در شناختن چگونگی این پیوند بود شناختن مشکلی که موسی پیش از این، تجربه اش نکرده بود عشقی مجهول و گنگ و نیرومند هم از آنمایه، که گاه مردمانی را به جنون کشانده است از آن مایه که دوست، خود در دوست باز مییابد گمان را که در جانها، وحدتی از هستی یافته باشد یگانگی را، شاید عشقی هولناک و پر از آشوب بی پروایی و شتاب شتاب بی پروا در شیفتگی، انگار که بیم تکه تکه شدن روح را در بطن خود میپرورد در شتاب مهار گسل خویش، نازک اندام میشود، عشق با همه ی آتشیکه در رگها میدود، ساقه ی گلی را مانند، بس شکننده است شکننده، دستیاب و هم هولناک پایان نقلنقل از آغاز کتاب ششم بند یکم ص 1501 سرخوش و نشئه و قبراق، عباسجان کربلایی خداداد، سوار بر اسب اربابی میتاخت، و خاک راه را به سم اسب سرمست، قلوه کن، برمیکند، و غبار خاک را، پسله ی دم افشان اسب، به نسیم غروب هنگام، میسپرد به صدای بال بینی، و کوب سم اسب، شیرو خر سیاه را، به کنار راه کشانید، تا سوارِ شتابان، آسوده بگذرد اما عباسجان، چندی مانده به خانوار ماه درویش، لگام کشید، و اسب را از تاخت وابداشت و لایه ای از غبار، بر سر و روی ایشان، بر جای گذاشت، شیرو، دهان و بینی، در بال سربند پوشانید، تا مگر، سوار بگذرد، پلکها، بر غبار فرو بست اما صدای بالهای بینی اسب، و جویده شدن آهن لگام، به زیر دندان حیوان، مینمود، که سوار را، سر گذشتن نیست پایان نقل از متن در مجلد سوم کتابهای پنجم و ششم، بیشتر وضعیت سیاسی، اجتماعی، و ویژگیهای قومی، و گروهی مردمان آن روزگار، برای خوانشگر نمایان میشود کار یاغیگری گل محمد بالا میگیرد، گل محمد از اربابها میدزدد، و به رعیتها یاری میرساند ا شربیانی


  2. says:

    به نظرم یکی از بهترین کتاب های مجموعه س؛ البته شاید دلیل این قضاوتم این باشه که بعد از جلد پنج، مدتها کتاب رو کنار گذاشته بودم و برای همین حال و هواش برام تازگی داشت دربارۀ نثر این رمان زیاد نوشتن و زیاد ایراد گرفته ن ازش؛ اکثراً این جور نثر رو نامناسب برای فُرم و محتوای رمان قلمداد میکنن من به این نتیجه رسیدم که این نثر جدای از زیبایی، با فُرم و محتوای رمان همخوانی داره؛ از این نظر که نویسنده داره سرگذشت شورش های کوچک و درونی و بزرگ و مردمی رو مینویسه؛ همۀ اشخاص رمان، در مقطعی از روایت خودشون دست به شورش علیه نظام سیاسی، اقتصادی، عاطفی یا فرهنگی اطراف خودشون می زنن این شورش مثلن در گلمحمد جنبۀ حماسی پیدا میکنه و در شیرو و بسیاری از دیگر زنان رمان جنبۀ عدالتخواهی؛ در ستار و بلخی جنبۀ طبقاتی و سیاسی به خودش میگیره و در ماهدرویش جنبۀ شناختی و فلسفیچنین محتوایی، با فُرم رمان که آزادی بی حد و حصر رو در اختیار میزنه و کمترین بندها رو بر اثر تحمیل میکنه همخوانی داره؛ و البته این نکته در مورد رمان دولت آبادی که یه رمان ده جلدی هست بیشتر هم صدق میکنهفضای رمان شهر خط کشی شده نیست با تیپ ها و آدمهای از پیش تعریف شده ش؛ فضا بیابان ها و دشت های بی پایان و بی نهایت هست؛ روستاهای تو سری خورده و کوچک وسط عظمت طبیعت هست؛ و این عظمت بیرونی با شرح پر از جزئیات درونیات آدمهای رمان همخوانی دارهچنین دنیایی رو، که در تمام اجزاش شور و شورش و انقلاب موج میزنه، به نظرم با زبانی غیر از زبان فراخ و سرشار و آزاد دولت آبادی نمیشه روایت کرد بنابراین، تا اینجا نظرم اینه که این نوع از زبان کاملا مناسب محتواست و اگر مثلن اگر دولت آبادی زبان عجول و سریع و موظف به روایت صرفی نظیر زبان براهنی یا آل احمد برای این رمان انتخاب میکرد، اثرش قدرت الانش رو نمیتونست داشته باشه


  3. says:

    آخه یک کتاب چطور می‌تونه در تار و پود آدم رسوخ کنه؟ تو رو خدا کلیدر رو بخونید 🙏🏻


  4. says:

    ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقربما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم بخیلیم؛بخیل خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیماگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود تنگ نظریم مامردم تنگ نظر و بخیل بخیل و بدخواه وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر استوقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم


  5. says:

    پایان جلد۶ برام همراه با این واقعیت بود که کلیدر، تاریخ اجتماعی تک تک ایرانی‌ها در تمام زمان‌هاستهرچقدر این جامعه، بلخی و خاکی و کلمیشی به‌عنوان شرافتمندان و کسانی که زندگی را زندگی می‌کنند با حرمت و شرافت داشته باشد، ازسوی دیگر لبریز است از شیداها، لالاها، بندارها، قدیرها، عباسجان‌ها وکه به عنوان چاپلوس‌ترین و مضحک‌ترین و نرخ به روزخورترین افراد این جامعه‌انداگر اصلان و شیدا پسران بندارند و زیر سایه سرمایه‌ی پدر هر غلطی می‌توانند بکنند، آیا امروز آنها را نمی‌بینیم؟ که اگر آن وجب سایه را نداشته باشند، عریان‌ترین مردمانند دربرابر رسوایی و ننگدست مریزاد آقای دولت آبادی


  6. says:

    خلاصه جلد پنج و شش، برای یادآوری شخصیview spoilerکار یاغی گری گل محمد بالا می گیرد، اما از ارباب ها می دزدد و به رعیت ها یاری می رساند در نبردی با نه تن از امنیه ها به سر دستگی استوار علی مشکین که قسم خورده بود گل محمد را بکشد، امنیه ها را می کشد اما به رغم این ها، بزرگان می خواهند او زنده بماند تا علیه یکی از خان های قاچاق فروش افغان علم ش کنند به همین دلیل هر چند به ظاهر با دولت مرکزی همکاری می کنند در دستگیری گل محمد، اما در خفا او را از نقشه های دولت و خطرها با خبر می سازند hide spoiler


  7. says:

    ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقربما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم بخیلیم؛بخیل خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیماگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود تنگ نظریم مامردم تنگ نظر و بخیل بخیل و بدخواه وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر استوقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریمرعیت‌ها، رعیت‌ها این رعیت‌ها عاقبت دست شما را میان حنا می‌گذارند نمی‌دانم چقدر می‌شناسیشان همین‌قدر برایت بگویم که بدجوری متقلب، دورو و بزدل هستند جلو ارباب قلدر از موش هم کوچک‌تر و ترسوترند، اما همین که حریف را ناچار ببینند، از اسفندیار هم پهلوان‌تر می‌شوند برای همین هم ارباب‌ها می‌دانند چه‌جوری همراهشان تا کنند اول اینکه همیشۀ خدا گرسنه و محتاج نگاهشان می‌دارند؛ دوم اینکه آنها را می‌ترسانند آنها را از هر چیزی می‌ترسانند بچه‌هایشان را از همان اول کوچّی‌جو می‌کنند تا ترسو بار بیایند در واقع ترس را به آن‌ها درس می‌دهند با شلاق و دشنام و بیگاری، ترس را به آن‌ها درس می‌دهند احتیاج را هم قلادۀ گردنشان می‌کنند و یک تکه نان جلوشان می‌گیرند تا به هر جا که دلشان بخواهد آنها را بکشانند دست و دهن، ترس و احتیاج این است که می‌بینی مرد رعیت همیشه با سر فرو افتاده راه می‌رود مثل اینکه از روز اول عمرش یک گناه نابخشودنی را مرتکب شده و هیچ جور هم نمی‌تواند آن را جبران کند زبون، ترسو و بیچاره؛ در نتیجه گوش به فرمان و چاپلوس وگرسنه و مفلوک خانۀ امیدش، همان درِ خانۀ اربابش است خدا را هم در هیئت اربابش می‌بیند؛ مثل اربابش هیچ چیزی از خودش ندارد حتی زن و فرزندش را از خودش نمی‌داند در مقابل اربابش به این‌جوربودن هم عادت می‌کند؛ یعنی عادت کرده از راه های دیگر هم به او حُقنه کرده‌اند که این‌جور باید باشد که از اول دنیا این‌جور بوده، و تا آخر دنیا هم این‌جور باشد باشد از همۀ این دنیا، علاوه بر احتیاج و ترس و تملق، یک چیز دیگر هم دارد و آن بیلش است یک بیل، که آن هم مال ارباب است و خودش مایۀ ترس اوست چون ترس این را دارد که هر آن بیل را از او بگیرند و بگویند «برو توی خانه‌ات بنشیناندیشیدن به اندیشیدنِ دیگران؛ ترسیدن از اندیشیدنِ دیگران دربارۀ تو؛ این حد بی‌خودی است که تو در خود چندان جلف و سبک شده‌ای که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید، هم از این‌رو هیچت در اندیشه نیست جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی پس بی‌خود شده‌ای از آنکه نقطۀ اطمینان در خود را گم کرده‌ای، از دست بداده‌ای و به اسارت داوری‌های این و آن در آمده‌ای بدین هنگام دیگر تو نیستی که با دیگران روزگار می‌گذرانی به‌سانی که دیگران با تو؛ بلکه این تصور ترس‌زدۀ حضور دیگران است در تو که تو را از تو باز ستانده است و این تو نیستی دیگر که گام برمی‌داری و سلام می‌گویی؛ بل این یک گره گناه است که در هر گام و هر کلام استمالت می‌جوید به تبّرای خود از نگاه داوری دیگران، که این داوران را تو خود از بهر خود تراشیدهای به برائت خود از گمان گناه و این بیماری تمام بی‌ریشگان است به هنگام بی‌کسی؛ که این بی‌کسی صدچندان عریان‌تر می‌نماید آن‌دم که دست تو از هر گونه کاری کوتاه شده است اگرت دستی به دستۀ منگال می‌بود همین‌دم، مجالی نمی‌داشتی به بیم داشتن از نگاه و نظر دیگران که خود مبرّا می‌بودی از هر گناه و هر وهن آن اتصال و وصل، آن ربط پوست و ناخن و گوشت و تو با خاک و با کار، تطهیر می‌نمود تو را دست کم در اندیشۀ توتو تا حالا عاشق بوده ای ستار؟ستار به لبخندی در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفتعاشق زیاد دیده امبس ساده و یکرویه،بیگ محمد پرسیراه و طریقش چه جوراست عشق؟ستار به جواب گفتمن که نرفته ام،برادرآنها که رفته اند چی؟آنها چی می گویند؟ستار گفتآنها که تا به آخر رفته اند،وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویندکلیدر جلد پنج و شش تموم شد و من هنوز در حال کیف کردن از این همه جزئی نگری در تک تک شخصیت های داستان هستم


  8. says:

    پی‌نوشتی بر جلد پنجمجلد پنجم کلیدر هم به خوبی جلدهای پیشین بود جذاب، دلنشین، خوش فرم و زیبا حالا که نویسنده آفرینش شخصیت‌ها را کامل کرده و خواننده را با تک تک شخصیت‌ها آشنا و به تعبیری خویشاوند کرده است، نوبت آن است که در حاشیه پیشروی روایت داستان، وضعیت سیاسی اجتماعی و ویژگی های قومی و گروهی مردم آن زمان و زمانه را نیز به تصویر بکشد تا خواننده بتواند به طور کامل در زمانه فرو رود و نه تنها از منظر هر کدام از شخصیت‌ها که حتی از منظری بیرونی و جدا از منظر نویسنده نیز بتواند شخصیت ها و کنش های آنها را تحلیل و بررسی کنددست مریزاد استاد دولت آبادیبرخی از بخش‌های زیبا و ناب جلد پنجماینسان که موسی میدید، برای نادعلی چارگوشلی نه هیچ چیز، که یک حال مهم بود یک حال یک آن مهم رهاییدن از قید بود نادعلی حال و رفتاری چنان داشت که انگار چیزی، بیش از همان دم و آن که در آن سیر می‌کند، برایش ارزشی ندارد این را با راه رفتن خود، با یلهرفتن خود گواه بود که در هر گامش قصدی مگر خودِ گام نمی‌جوید مرد آننادعلی چارگوشلی به نظر می‌رسید دارد در زمرۀ آن گروه مردمانی در می‌آید که می‌روند تا این دم به دم دیگر برسانند نه از آنکه در دم دیگر به جستجوی تازه‌ای باشند نیز نه از آنکه از این دم قصد گریز داشته باشند از سرِ ترس گریز از آنکه، مگر رهایشی بی‌دریغی از تدفین دمادمِ عمر که ایشان را هر لحظه تفاله‌ایست تا به دورش بیفکنند بی‌دریغِ دل نه بدان حسرت حتی که کودکی از پرتاب جوزِ پوک خود به دل حس می‌کند بل به بیزاری زنی چون کهنۀ ماهانه خود به دور می‌افکند چنین مردی که نادعلی بود و چنان مردمانی که اویان بودند، تنها به یک کار و به یک کردار دستی باز دارند تندی و زیاده‌روی افراط افراط در هر چه افراط در عشق، افراط در نشاط و در اندوه، افراط در کسالت و در خشم، و تا کیسه‌شان تهی از سکه نشده است، افراط در سخاوت بر لبۀ دوزخ ایستاده‌اند بی‌آنکه جاذبۀ آتش را در دهشت دوزخ از یاد ببرند«جهنم»فردای ایشان معنایی جز روشنایی آفتاب ندارد هم بدان‌گونه که شب ایشان با خراب و خرابی و خواب خرابات معنا تواند شد با پشتِ پا به هر چه قالب و قواره و قانون یافته است، پنداری رزمِ از پیش آمیخته به شکست خود را آغاز کرده‌اند پس، از دست دادن هر چه و هر چیز خود، و نهایت از دست دادن خود، خراج و تاوانی‌ست نهاده در گرو ستیزی چنین نابیندیشیده میلی مفرط به بسودن بال و پر خود، به درو کردن پر و پوشال پیرامون خود، و نهایت را به فلج کردن و نابود کردن خود در ایشان گدازان و شعله‌ور است وسواسِ چرک‌سایی و چرک‌زدایی از خود، چندان و چنان به افراط می‌گراید که –نه‌چندان دیر به خود اگر درنگرند، چیزی جز پوستی چسبیده به استخوان نخواهند یافت این‌چنین مردانی، دانسته ندانسته می‌خواهند روح خود را نجات دهند؛ هر چند بی‌وقوف و بی‌اراده سیلاب بر آمده از درون ایشان، راه و مسیرهایی گوناگون می‌تواند بیابد سرگشته‌رفتن و گم‌شدن و نهایت را خشکیدن در سراب بادیه و آفتاب؛ یا رهایش بی‌مهار در شکن‌شکن هزار صخرۀ خشم تا به هم درشکستن و تن پاره، پاره پاره تن به خستگی و ماندن، به ماندگی و فرسودن بر تکه‌تکۀ هر سنگ و شاخ‌سنگ واهلیدن ژرفای عشق را شرابه‌ای هولناک شدن، یا یکسره گم به دریای سخاوت شدن هر چه و هر چون، فنا شدن نهایت را، فنا و فدا شدن تا این سیلاب هولناک و خروشان را کدام راه بر پیش سینه‌مالش قرار بگیرد ژرفای عشق؛ بیابان اندوه، دریای سخاوت؛ یا صخره‌های خشم تا کی، کجا و که؟کلیدر، جلد پنجم، بخش سیزدهم، بند دوم، صص 1144 1142بله، قدیر زیاد یافت می‌شود بسیار زن در این دنیا بسیار یافت می‌شود اما عشق عشق کم یافت می‌شود اصلا یافت نمی‌شود، عشق خیلی خنده‌دار است، خیلی هم گریه دارد عشق، یا هست یا نیست؛ قدیر اگر نیست که نیست اما اگر هست، اگر باشد، اگر یافت شود در تو، آن وقت دیگر تو نیستی این هم گریه دارد و هم خنده تو نیستی، وقتی که عشق نیست تو نیستی وقتی که عشق هست تو ملتفت حرفم می‌شوی؟ چه می‌دانم؛ چه می‌دانم؟ چه می‌گویم؟ چه می‌دانم چه می‌گویم؟ عشق عشق آمد و بَرَد می‌آید و می‌برد هی هی هستی و نیستی نیستی و هستی گمان گمانکلیدر، جلد پنجم، بخش سیزدهم، بند دوم، صص 1159رعیت‌ها، رعیت‌ها این رعیت‌ها عاقبت دست شما را میان حنا می‌گذارند نمی‌دانم چقدر می‌شناسیشان همین‌قدر برایت بگویم که بدجوری متقلب، دورو و بزدل هستند جلو ارباب قلدر از موش هم کوچک‌تر و ترسوترند، اما همین که حریف را ناچار ببینند، از اسفندیار هم پهلوان‌تر می‌شوند برای همین هم ارباب‌ها می‌دانند چه‌جوری همراهشان تا کنند اول اینکه همیشۀ خدا گرسنه و محتاج نگاهشان می‌دارند؛ دوم اینکه آنها را می‌ترسانند آنها را از هر چیزی می‌ترسانند بچه‌هایشان را از همان اول کوچّی‌جو می‌کنند تا ترسو بار بیایند در واقع ترس را به آن‌ها درس می‌دهند با شلاق و دشنام و بیگاری، ترس را به آن‌ها درس می‌دهند احتیاج را هم قلادۀ گردنشان می‌کنند و یک تکه نان جلوشان می‌گیرند تا به هر جا که دلشان بخواهد آنها را بکشانند دست و دهن، ترس و احتیاج این است که می‌بینی مرد رعیت همیشه با سر فرو افتاده راه می‌رود مثل اینکه از روز اول عمرش یک گناه نابخشودنی را مرتکب شده و هیچ جور هم نمی‌تواند آن را جبران کند زبون، ترسو و بیچاره؛ در نتیجه گوش به فرمان و چاپلوس وگرسنه و مفلوک خانۀ امیدش، همان درِ خانۀ اربابش است خدا را هم در هیئت اربابش می‌بیند؛ مثل اربابش هیچ چیزی از خودش ندارد حتی زن و فرزندش را از خودش نمی‌داند در مقابل اربابش به این‌جوربودن هم عادت می‌کند؛ یعنی عادت کرده از راه های دیگر هم به او حُقنه کرده‌اند که این‌جور باید باشد که از اول دنیا این‌جور بوده، و تا آخر دنیا هم این‌جور باشد باشد از همۀ این دنیا، علاوه بر احتیاج و ترس و تملق، یک چیز دیگر هم دارد و آن بیلش است یک بیل، که آن هم مال ارباب است و خودش مایۀ ترس اوست چون ترس این را دارد که هر آن بیل را از او بگیرند و بگویند «برو توی خانه‌ات بنشین»کلیدر، جلد پنجم، بخش پانزدهم، بند دوم، صص 1288 1287Merged reviewپی‌نوشتی بر جلد ششماحساس می‌کنم که در جلد ششم کلیدر، نه تنها از شتاب رویدادها کاسته شده است بلکه در کل، روایت در یک نشیب بی فراز فرو رفته است شاید این نشیب، آرامشی پیش از طوفان باشد؛ شاید ولی به هر روی آن چه روشن است این جلد از کلیدر فراز و نشیب‌های جلدهای پیشین را نداشت و آرام آرام در بستری که پیش‌تر فراهم آمده بود پیش می‌رفت البته بی شک این سخن بدین معنا نیست که این جلد جذاب نبود و خسته‌کننده بود شاید نویسنده در حال پروردن میدانی برای به میان آمدنِ مردمانی دیگر و رخدادهایی دیگرگونه است گذشته از این، نقطه قوت این جلد فرو رفتن نویسنده در ویژگی‌های روانی و شخصیتی کاراکترها بود و تلاش او برای راه دادنِ خواننده به اندرون روح و جان آن‌هابخش‌های زیبای جلد ششمضد و نقیض، ضد و نقیض همۀ دیده‌ها و شنیده‌ها، چنین می‌نمودند و در این میان، برای موسی قالیباف، بس ستار بود که توانستی او را به روشنی دید ستار پینه دوز هم بدان روشنی و صراحت خاک چندان ساده و عادی که رمز آن به سادگی در نتوانستی یافت خاک برخاک می‌گذری، بی آنکه بدان بنگری از خاک می‌خوری و می‌نوشی، بی آنکه بدان، به شگفتی آن بیندیشی برخاک سر می‌نهی به امانت، بی آنکه حرمت امانتداری آن بداری برخاک، هستی تو است از خاک، وجود تو؛ اما وجود خود را در نمی‌یابی خاک، خاک که خاک، فقط خاک است خصلت و ذات، یگانه؛ جوهر و نام، یکجا بی‌آوازه و همه نعمت، خاک بی‌داعیه و بی‌چشم طلب، همه بخشایش و ایثار چشمه‌هایش فزون، دشت‌هایش سبز، قله‌هایش به قامت و برکتش مستدام، خاک دل زمین چه بزرگ استکلیدر، جلد ششم، بخش شانزدهم، بند دوم، صص 1370 1371آب زلالِ همیشه، آب روشنِ هر شبه، چه نوایی دلنشین داشت در عبور از بستر جوی اگرت فراغتی می‌بود، زمزمۀ آب نواختی در روح توانستی آفرید نواختی در روح و قراری در دل نگاهی در آب روان و خیالی در پرواز به رهایی آمیزش با شدنِ زلال آب، آمیختن با خودِ رونده یگانه با وجود گمشدۀ حاضر یگانه با خود، با وجود، بی هیچ پاره گمشدگی با آب به دشت می‌شدی، با دشت در علف می‌روییدی، با علف در آفتاب می‌نشستی بر گذر نسیم آمیخته می‌شدی با خود، با خاک خود، با خود خاک یگانه می‌شدی با تمام وجود، با کُلِ خود؛ با خود ِخود آب زلال و روان، آب مطهّر و بارور تو را به خود باز می‌برد و تو می‌بودی تو می‌بودی دریغ امّا، دریغ امّا که عمرها بس بی‌مایه به یغما رفته بودند، بی‌مجال درنگی در خود؛ بی‌مهلت نشستی با خود در کنار خود به نظارۀ خود در آب مطهّر به دریافت خود، به بازدریافت و به وادست آوردن خود در یگانگی و یکتایی، با حس پر شکوه ِ درآمیختن بریده‌باد آن چنگ و ناخن پلشت غارت، بریده‌باد آن دست تطاول که بریده است دست میان وجود و موجود را بدین قساوت و بی‌آزرمی چنان که دور می‌شود از تو، آنچه تویی که دور می‌شود از تو دمادم و به تصاعد، «تو» از تو؛ که دور می‌شود از تو، پیرامون تو، درون تو آن‌سان فجیع که پوست از کله‌ات و خون از رگانت و نگاه از چشمانت و خود، تو دور می‌شوی، دور می‌شوی از هر آنچه «تو» است و با تو است و در تو است، به تصاعد آن‌سان فجیع که دهان طالب کودک از بار و گرمای پستان مادر، با چشمان کوچک بهت و هول تو گسیخته می‌شوی از تو جر ح گسیختن و گسیختن و گسیختن؛ با آرزوی گمشدۀ طلب که شعله‌ور است در تو، تنها نشانۀ بودن است بر جان آماسیده از جراحات بی‌گسست خونبارش خونبارش فجیعِ همیشه، از بندبند وجود در نگاه بهت و دهشت همیشه‌مضطربِ چشمخانه‌ها؛ با تردید باور بودن تردید و بدگمانی و دل نابسامانی و وسوسه‌های چگونه بودن، ره را بریده‌اند بر یقین و باورِ بودن، بر اصلِ بودن دل را به حال درنگی با خود نیست، دریغا دل را مجال درنگی نیست به باز جستنِ خویش بنگر بنگر که آب، چه آسوده می‌گذردکلیدر، جلد ششم، بخش هجدهم، بند اول، صص 1454اندیشیدن به اندیشیدنِ دیگران؛ ترسیدن از اندیشیدنِ دیگران دربارۀ تو؛ این حد بی‌خودی است که تو در خود چندان جلف و سبک شده‌ای که بیم داری از اینکه دیگران چگونه به تو خواهند اندیشید، هم از این‌رو هیچت در اندیشه نیست جز اینکه به طبع دل دیگران خود را برقصانی و بچرخانی پس بی‌خود شده‌ای از آنکه نقطۀ اطمینان در خود را گم کرده‌ای، از دست بداده‌ای و به اسارت داوری‌های این و آن در آمده‌ای بدین هنگام دیگر تو نیستی که با دیگران روزگار می‌گذرانی به‌سانی که دیگران با تو؛ بلکه این تصور ترس‌زدۀ حضور دیگران است در تو که تو را از تو باز ستانده است و این تو نیستی دیگر که گام برمی‌داری و سلام می‌گویی؛ بل این یک گره گناه است که در هر گام و هر کلام استمالت می‌جوید به تبّرای خود از نگاه داوری دیگران، که این داوران را تو خود از بهر خود تراشیدهای به برائت خود از گمان گناه و این بیماری تمام بی‌ریشگان است به هنگام بی‌کسی؛ که این بی‌کسی صدچندان عریان‌تر می‌نماید آن‌دم که دست تو از هر گونه کاری کوتاه شده است اگرت دستی به دستۀ منگال می‌بود همین‌دم، مجالی نمی‌داشتی به بیم داشتن از نگاه و نظر دیگران که خود مبرّا می‌بودی از هر گناه و هر وهن آن اتصال و وصل، آن ربط پوست و ناخن و گوشت و تو با خاک و با کار، تطهیر می‌نمود تو را دست کم در اندیشۀ تو اکنون اما عجیب و غریب می‌نمایی، از آنکه عجیب و غریب هستی در هیچ نقطه‌ای ربط و اتصالی نداری، پس زاید بر زمینی ایستاده‌ای زاید بر زمین ایستاده‌ای و زاید هم می‌نمایی پس بیم داوری دیگران می‌فرسایدت از آنکه دادۀ این داوری از پیش روشن است تو محکومی اینست اگر از نگاه و گویۀ دیگران می‌هراسی و حتی لب جنبانیدن دو تن را با همدیگر در بابی دیگر، تاب نمی‌توانی آورد؛ از آنکه گمان می‌بری سخن از تو می‌گویند، که غیبت تو می‌کنند، که پیرامون بود و نبود تو بد می‌گویند و این، حَدّ ِبی‌خودیست؛ حَدِّ بی‌خودیکلیدر، جلد ششم، بخش نوزدهم، بند اول، صص 1505 1506باید باور می‌کرد که فرو ریخته است؛ به صورت، هم به سیرت باید باور می‌کرد که ویران شده است؛ به جسم، هم به جان نه قدیر دیگر همان نبود که بود گرچه آدمی چندان سمج است که هرگز نمی‌خواهد خود را در آینۀ واقع نگاه کند و همواره می‌کوشد تا به چهرۀ خود در زیباترین آینۀ گذشته‌اش بنگرد، آینه‌ای که ای بسا در آن زمان هم زیبا نبوده است – اما قدیر در چنان مغاکی خود را فرو افتاده می‌دید که دل و دماغ خودفریبی را نیز از دست داده بود او نه فقط دل از فریب روحیه و قوارۀ خود شسته بود، بلکه می‌رفت تا آن را زشت‌تر از آنچه بود، ببیند که این، البته تلاشی بود از دستی دیگر در جستن راهی به خودفریبی، در جلوۀ حق‌به‌جانبی کوشش به یافتن نقطه‌ای دیگر تا بتوان برای زیستن بر آن تکیه زد به هر وجه، برای زیستن روح، چیزی باید فراهم کرد گرچه در پایانه دریابی، در لحظه‌ای و برای لحظه‌ای دریابی که این‌همه چیزها که برای خود نردبان زندگی کرده بوده‌ای جز جلوه‌های گوناگونِ فریب، چیزی نبوده‌اند؛ هر چند اعتراف و اذعان بدین نکته نیز در آن دم و هنگام هم بعید می‌نماید از آدمی، مگر به جستجوی یافتن راهی دیگر به حق به جانبیاما قدیر باید باور می‌کرد که ویران شده است؛ ویران و سوختهکلیدر، جلد ششم، بخش بیستم، بند دوم، صص 1562 1563گویی نجات خود را در عذاب خود می‌دید عذاب و آزار خود، آزردن بی‌رحمانۀ خود، انتقام از وجود خود، از بودنِ خود تا نابودکردنِ هر آنچه در خود سراغ داشت و اما نمی‌شناخت راندنِ خود از خود اینجا که قدیر ایستاده بود، که قدیر ایستاده شده بود، لبۀ تیغی بود که پرتاب شدن در هر سویش حفره‌ای از دوزخ بود قدیر اینک می‌بایست یک بار و برای همیشه با خود رویاروی شود، رویارویی و نبرد نبردی که شاید به نابودی می‌انجامید فرجام کار، آشکار نبود اما گریزی هم از این نبرد نبود بیش از آن قدیر از خود به نفرت دچار شده بود که باز هم بتواند تاب وجودِ هم‌اکنونیِ خود را بیاورد او حدِ بیزاریِ از خود بود بیزاری و نفرت نفرت و کینه کینه به تمام وجود، از کینه به وجود خود چندان که به هیچ روی بر خودِ اکنونش چشم نمی‌توانستی پوشید یا می باید خود را در رودی که نمی‌شناخت، تطهیر کند، یا اینکه دست به جنایتی تازه بزند به هر روی و در هر معنا، از اینکه بود دیگر باید می‌شد، اگر شده بدترکلیدر، جلد ششم، بخش بیستم، بند دوم، صص 1580 1581


  9. says:

    برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند، و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را محتاج خود می کنند با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غير خودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و می شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها، و حتی مثل تیغه شمشیر آنها که وقتی لازم باشد گردن برادر خود، گردن زن و فرزند خود را هم می زندما به آدم هایی محتاج هستیم که به زندگانی عشق داشته باشند، نه کینه به آدم هایی محتاج هستیم که به آینده بچه هایشان فکر کنند، نه به گذشته پدرهایشان ما از فرومایگی استقبال نباید بکنیم، بلکه می خواهیم اول چنین روحیه های بیماری را در هم بشکنیم


  10. says:

    میخواهم کهکهتو تا حالا عاشق بوده ای ستار؟ستار به لبخندی در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفتعاشق زیاد دیده امبس ساده و یکرویه،بیگ محمد پرسیراه و طریقش چه جوراست عشق؟ستار به جواب گفتمن که نرفته ام،برادرآنها که رفته اند چی؟آنها چی می گویند؟ستار گفتآنها که تا به آخر رفته اند،وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویندزیبایی و روانی متن کلیدر برای من بسیار جذابه خاکستری بودن شخصیت های دوست داشتنی این رمان، باعث شده که خیلی راحت بتونم خودم رو بینشون و تو اون دوره حس کنم لحظه به لحظه این هیجان رو داشته باشم که الان چه اتفاقی میوفته؟ بعضی مواقع نارحتی مردمش رو از ته قلب حس کنم و گاهی هم که اتفاق خوشحال کننده ای میوفته خب،خوشحال بشم به طور کلی من با کلیدر و شخصیتاش زندگی میکنم و واقعا امید وارم حالا حالا تموم نشه


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *